اردیبهشت ۳۱, ۱۳۹۳ | در: مجموعه یادداشت ها

از خرمشهر تا شهرِ بی قهرمانِ من

یادداشتی به بهانه سالگرد آزاد سازی خرمشهر

خرمشهر

و …

حکایت کن از بمب هایی که من خواب بودم و افتاد.

حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم و تر شد.

بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند.

در آن گیر و داری که چرخ زره پوش از روی رویای کودک

                                                                    گذر داشت.

قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی

                                                                     بست. *

من آن روزها نبودم.

نبودم که شهری را تا بی نهایت دوست داشته باشم و نبودم که به چشم ببینم نابود شدن شهرم را و نبودم که ببینم کوچِ به ناچارِ هم بازی هایم را از کوچه پس کوچه های شهر به شهرهایی دور!

من آن روزها نبودم که ببینم پدری در شهر می ماند و مادر و خواهرها و برادرها را به شهری دیگر می فرستد و خود می ماند که شهری که همه تا بی نهایت دوست دارند نجات دهد.

من آن روزها نبودم که ببینم مادر نیز با پدر می ماند و سنگرِ شهر پر است از مردان و زنانی که مانده اند تا شهر را نجات دهند.

من آن روزها نبودم که ببینم همه خاطرات کوچه پس کوچه های شهرم زیر چکمه های دشمـــنان له می شوند!

من آن روزها نبودم که ببینم مردم شهر که هیچ، از همه ایران می آیند که شهر را نجات دهند.

من آن روزها نبودم که ببینم “جهان آرا” مردانه جنگید تا شهر را نجات دهد .

من آن روزها نبودم که ببینم چگونه خدا ، شهری را آزاد می کند! ببینم که چگونه خرمشهر، خونین شهر می شود و بعد به دست پرقدرت الهـــــی آزاد می شود. دستی که از آستین “جهان آرا” ها بیرون آمده بود!

من آن روزها نبودم که….

نبودم که “قهرمان” را از نزدیک ببینم و دیدنِ عینیت یافتن “قهرمان” را در کوچه پس کوچه های خرمشهر از دست دادم!

“قهرمان” آن روزها یک نفر نبود، همه قهرمان بودند و من آن روزها نبودم که ببینم…

من آن روزها نبودم که ببینم خرمشهر یعنی قهرمان، یعنی یک شهر پر از قهرمان، یعنی یک کشور پر از قهرمان و من آن روزها نبودم که ببینم … که اگر دیده بودم امروز خود قهرمان شهر خود بودم.

* شعری از سهراب سپهری

*******************************************

کسی اینجا جهان آرا نمی شه (دانلود)

فرم ارسال دیدگاه