تیر ۱۰, ۱۳۹۵ | در: مجموعه یادداشت ها

خودباخته ای دستخوش امواج

نگاهی به نمایش «بیگانه » به کارگردانی دکتر مسعود دلخواه

 

۶۳۵۹۹۱۰۵۶۶۱۴۳۷۹۶۱۶

نمایش با نور شدیدی که در چشم تماشاچی می زند آغاز می گردد و تکرار معنا دار این ایده ناب در طول نمایش فاصله تماشاچی تا حال و هوای «مورسو» ( پرسوناژ اصلی «بیگانه») را به حداقل می رساند و تماشاچی می تواند وضعیت و فضای «مورسو» در لحظه ارتکاب قتل را درک کند «بیگانه» چنان تاثیر گذار است که……در روزگار ما ، نخواندنش را بسیاری عیب و عار می دانند و خواندنش و همزاد پنداری با پرسوناژ هایش خود نشان از روشنفکری
آفتاب یزد – الهام صادقی: «بیگانه» را آلبرکامو در سال ۱۹۴۲ نوشته است . رمانی تاثیر گذار و مهم ، چه در زمانه خود که مورد توجه بسیاری قرار گرفت و حتی ژان پل سارتر ، فیلسوف فرانسوی الاصل بر آن مقدمه ای نگاشت و چه در روزگار ما که شروع رمان خوانی برای بسیاری در دوران نوجوانی و جوانی با «بیگانه» است و اغلب خوانندگانش آن را در میان بهترین رمان هایی که خوانده اند ، می دانند . «بیگانه» رمانی چنان تاثیرگذار و مهم بوده و هست که در زمان انتشارش در لا به لای سطوری که سارتر ، به عنوان مقاله بر آن نگاشته است به راحتی می توان رد پایی از حسادت سارتر (خوشبین اگر باشین ، غبطه) به کامو را می شود دید ، شاید سارتر با خود می اندیشیده است که کاش من هم می توانستم اندیشه های فلسفی خود را چنین هنرمندانه در قالب رمان بیان کنم (شاید) !
و «بیگانه» چنان تاثیر گذار است که در روزگار ما ، نخواندنش را بسیاری عیب و عار می دانند و خواندنش و همزاد پنداری با پرسوناژ هایش خود نشان از روشنفکری و درک و فهم بالا دارد !…
و در این میان ، جسارت و شجاعت می خواهد که دست روی چنین اثری بگذاری و آن را دراماتورژی و اجرا کنی و نترسی از نشدن و نتوانستن .
مسعود دلخواه ، «بیگانه»ی کامو را شجاعانه و مبتنی بر درک درست و دقیق از آلبرکامو و اندیشه های فلسفی اش دراماتورژی کرده است در واقع آگاهی از آنچه که واقعا «بیگانه» هست و اشراف بر اندیشه واقعی کامو ، برای دراماتورژی کردن این اثر ، شاید بتوان گفت ، از دانستن اصول و قواعد دراماتورژی ، آن هم دراماتورژی یک رمان مهم تر است . چه اگر بهترین دراماتورژها باشی
اما کامو و «بیگانه» را نشناسی و تحلیلی فلسفی – هنری از او و این اثرش نداشته باشی ، هنرت در دراماتورژی ، هیچ کمکی به تو نخواهد کرد که هیچ بلکه می تواند راه شکست تو را هموار کند و تو را در دام روده درازی های هنرمند مآبانه و درک و فهم هایی گاهاً مدرن و یا سوررئالیستی و امثالهم بیندازد و «بیگانه» را بیگانه کند و درکش را برای مخاطب دشوار نماید .
ولی «بیگانه»ای که دکتر دلخواه از رمان کامو ، نوشته و دراماتورژی کرده است ، حاصل از درک اندیشه های فلسفی کامو است ، چنانکه در این تبدیل رمان به نمایشنامه تمام نکات کوچک ، فضاسازی ها و شخصیت پردازی های رمان کامو ، به شکلی هنرمندانه و صدالبته امانتدارانه حفظ می شود و کارگردان فهیم و مسئولیت پذیر ما بی آنکه قصدی بر فضل فروشی های فیلسوف مآبانه و افزودن و یا کاستن بر اندیشه کامو داشته باشد ، «بیگانه» را به تئاتر بدل کرده است و این عملکرد نه تنها از پس فهم و مسئولیت پذیری کارگردان است بلکه عملکردی است هوشمندانه و آنجا که با شکستن خط روایی داستان ایده خود را بر آن افزوده ، بسیار هنرمندانه عمل کرده است .
نمایش با نور شدیدی که در چشم تماشاچی می زند آغاز می گردد و تکرار معنا دار این ایده ناب در طول نمایش فاصله تماشاچی تا حال و هوای «مورسو» ( پرسوناژ اصلی «بیگانه») را به حداقل می رساند و تماشاچی می تواند وضعیت و فضای «مورسو» در لحظه ارتکاب قتل را درک کند . این ایده چنان در آغاز نمایش خودنمایی می کند که تماشاچی ( به ویژه اگر رمان کامو را قبل از نمایش خوانده باشد ) شک نخواهد کرد که با یک اثر نمایشی واقعی و جدی روبه رو است . صحنه نیز شامل یک تختخواب به شکل تابوت در وسط است که هم تابوت مادر است و هم تختخواب مورسو که در یک سوی آن چند نیمکت است و در سوی دیگر دو صندلی و در انتهای صحنه در ارتفاعی بالاتر از سطح صحنه یک گیوتین بزرگ می بینیم و پرده ای که با استفاده از ویدئو پروژکشن تداعی کننده دریا می شود .
جایی در آغاز رمان «بیگانه»، وقتی مورسو همراه با پیرمردان و پیرزنان در آسایشگاه بر بالای تابوت مادر شب زنده داری می کند ، مورسو با خود می گوید :«گویی آمده اند برای محاکمه من!» همین جمله را شاید بتوان خالق ایده طراحی و میزانسن های نمایش «بیگانه» دانست . در واقع صحنه شب زنده داری ، همان صحنه دادگاه است و گویی واگویه مورسو به تحقق پیوسته است و همان صحنه شب زنده داری ، صحنه دادگاه نیز هست و این ها اهمیت و دشواری دراماتورژی و طراحی یک رمان برای یک اثر نمایشی را مشخص می کند : هر جمله می تواند بسیار مهم و تعیین کننده باشد.
و آن بخش از صحنه که در انتها و در ارتفاع قرار دارد به جز محل قرار گرفتن قاضی و منشی و دادستان، محل اجرای صحنه های خارجی است
که یک گیوتین بزرگ نیز روی آن قرار دارد در واقع گویی هدف طراح و کارگردان تداعی این مفهوم بوده است که مورسو بیشتر زمانی آسیب می بیند که در این فضاهای خارجی قرار می گیرد ، صحنه قتل ، آشنایی اش با ماری ، تفریح و خیابان گردی هایش با امانوئل و بسیاری از این دست ماجرا ها . البته صحنه های رویا گونه وتخیل ها نیز در این قسمت از صحنه رخ می دهند که از بهترین آنها می توان به حضور و نظارت مادر مورسو بر زندگی و احوال او اشاره کرد . میزانسن های فعال ، کاربرد خلاقانه و صدالبته اصولی و مبتنی بر اصول تئاتر کلاسیک از نور ، صدا و افکت های صدا و موسیقی از ویژگی های بارز این اجرا است و همه اینها در ایجاد ریتمی پویا و پر کشش برای تماشاچی سهم مهمی دارند . در واقع استفاده از این المان ها و نیز پرده بندی درست نمایش و حرکت پاندول وار روایت میان حال و گذشته در فضا سازی نمایش بسیار بسیار هنرمندانه و اصولی است . ظاهر کردن آلبرکامو بر
صحنه و در جایی که مورسو به مرگ محکوم
می شود و هیچ دفاعی از خود نمی کند و خود کامو نیز در این صحنه قلم از دستش می افتد و مات و مبهوت به مورسو می نگرد : تاریک شدن صحنه و باقی ماندن نور روی مورسو و کامو ، گویی هر دو یک نفر هستند اما نویسنده نیز در این صحنه گویی از مورسو عقب می ماند و مورسو با خالق خود ( کامو ) نیز «بیگانه» است !
و نهایتا بازیگران در این نمایش پر پرسوناژ هر یک به خوبی از عهده نقش خود برآمده و در موفقیت مسعود دلخواه نقش بزرگ دارند و از بهترین ها می شود به حسین سحرخیز و رحیم نوروزی در نقش مورسو و ….. دلخواه در نقش ماری اشاره کرد و واقع رحیم نوروزی در پرسوناژ مورسو ، نقشی ماندگار و حضوری تاریخی دارد و نشان می دهد که سوژه را زیست کرده و در عینیت بخشیدن به مورسو بسیار موفق عمل می کند ؛ یک بازی حساب شده ، دقیق و گرچه مبتنی بر شیوه استانیسلاوسکی اما حد نگه دار است و در مرز غرق شدن و نشدن در پرسوناژ قرار دارد .
***
آلبر کامو در مقدمه ای که خود بر «بیگانه»نوشته است ، این گونه بیان می کند : « …منظور این است که فقط بگویم قهرمان داستان از آن رو محکوم به اعدام شد که در بازی معهود مشارکت نداشت . در این معنی از جامعه خود بیگانه بود و از متن بر کنار …» و دکتر مسعود دلخواه در دراماتورژی ، طراحی و کارگردانی «بیگانه» به این جملات دقت کامل داشته و ما همواره مورسو را در کناره های صحنه می بینیم و اگر در کناره ها نباشد ، یا زیر گیوتین است و یا روی تابوت .
«بیگانه»ی دکتر دلخواه درست مانند بیگانه کامو اگزیستانسیالیست نیست . بلکه «خودباخته ای است ، دستخوش امواج» ( برگرفته از مقدمه آلبر کامو بر بیگانه )

 

_____________________________________________________________________________________

اشاره : این مطلب پیش از این در شماره ۴۶۴۵ روزنامه آفتاب یزد ( شنبه ۵ تیر ۱۳۹۵ ) منتشر گردیده است .

فرم ارسال دیدگاه